*
هنوز صدای تو در گوشم
وسعت باران است .
**
اندوهت را می پرستم .
اندوهی که نشان از بی انتها ترین محبت هستی است ؛
اندوهی که ادراک احساس ابری من است ؛
نوازش تخیل پاییز است ؛
زلال عشقی بیکران در آسمان دل است ؛
***
اندوهت قداست آفتاب است و صداقت آشنای شبهای زمستانیمان ؛
دریچه ای به بی نظیرترین چشم انداز هستی است ؛
انطباق قلبی پر احساس است ، مهتابی تر از گونه های ماه ؛
****
اندوهت آهنگ تمنایی در حنجره ی مسکوت من است .
لبخندی بر هراس دل من است .
وسعت بودن است و ماندن .
گویشی تازه در جریان عشق است .
*****
آری ٬
اندوه تو اندوه من است .
و این اشتراک سبزی در تصور باران است .
نقطه ای برای اوج ، از این دلتگی خاکستری است .
******
مخمور طنینی دلگیر از خویشم ٬
با تمام وجود از نهایت احساس خواستن می نویسم .
از داشتن ٬
و از تمنای چشمانی که التماسشان را نمی بینی ،
از فریادی که در سلولهای عاشقم زندگی می کند ٬
از دستانی که بهانه ی دستانت را گرفته اند ٬
از بارانی می نویسم که با حزن بی تاب صدایت بر احساسم بارید .
*******
از خواهش خویش می نویسم .
همان تنهایی بی مرز و بی پایان .
خلوتی برای ما شدن؛
برای زیستن ؛
یکی شدن .
********
در این میان ٬ افسردگی ات را نخواسته بودم .
سکوتت را و هراسی که باورش کرده ای ٬
من اینها را نخواسته بودم .
*********
می دانم !
می دانم که این ها مخلوق دلتنگی عشق است .
دلتنگی ات را بر شانه های باد بگذار ٬
نشانی ام را بده تا همه را از سینه ات بردارم .
نشانی ام را بده تا در کوچه های خیس و بارانی ، اولین تبسم را بر لبان هستی ببینیم .
بگذار تو را داشته باشم .
**********
تو را در اولین قطره ی اشکم آفریدم ٬
در اولین قول مردانه ای که دادم .
یادت هست ؟
تو را همان شب ٬
در ازدحام سلام های اطرافم ٬
در نهایت صداقت آفریدم .
***********
چگونه حتی خیال رفتنم را خیال می کنی ؟
برایت از هر چه بگویم ٬ نتوانسته ام که بگویم .
این روزها عاشقانه هایم را در خود پنهان می کنم .
دور از چشمانت به بغض های شبانه سلام می کنم .
شاید نمی خواهم که بیش از این دلتنگت کنم !
***********
توان دیدن این سکوت را ندارم .
نمی توانم تو را در بند غریبانه ها ببینم .
نمی خواهم شاهد بالهای تو در پیله هایی باشم ،
که از وجود من بر اندامت بافته ای !
خود این پیله را خواهم شکافت ؛
و پروانه دلت را آزاد و رها ،
در کنار خواهم داشت .
***********
قدرت ادامه ای برای من !
ادامه ای که در سایه ی حضورت معنا می گیرد .
توان زیستنی برایم .
امیدی در انتهای این شب ظلمانی .
دستانم را بگیر تا بر پاهایی از جنس احساس بلند شوم .
*************
ثانیه ها در طپش حضورت نفس نفس می زنند ؛
در سكوت شبهای مهتابی ، دل انگیزترین آوایی ؛
تمام اندیشه ی محزون این رسواترینی ؛
جوشش احساس ناب تنهایی ام هستی .
*************
اینک می خواهم با سرعت تو ٬
پا بر قدمهایت بگذارم ؛
برویم به هر آنجا که تو می خواهی ؛
آنجا که یقین دارم وسعت مهربانی است ؛
گستره ای برای زندگی است و افقی برای پرواز .
**************
یک چیز مانده!
عزیز دل من !...
فراموش نکن که دلداگی ام کودکانه نیست ٬
دلداگی ام سادگی نیست ٬
دیوانگی نیست ٬
بهانه هم نیست .
- همه ی اینها هست اما نیست -
**************
دلدادگی ام عاشقانه ای صادقا نه است .
نه خستگی ، که هیچ چیز نمی تواند ذره ای از اشتیاقم را کم کند .
**************
باز فراموش نکن که باور را سوختن نیست و قمار محبت را باختن .
پس این راه که می رویم بازی نیست ٬
این راه لطف است ٬
رحمتی است که خدا به قلبهایمان عطا کرده است که عشق را دریابیم .
این راه که میرویم نقشه ی رسیدن به دل است .
***************
از تیرگی نترس !
خورشید در حال طلوع است ؛
و این طلوع مرهون عشق است .
تمام جمله هایم تفسیری است از :
نوشته شده توسط پژمان افشاری در جمعه 14 فروردین 1388 و ساعت 04:20 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -